... دنیای این روزهای من

چقدر غم انگیزه! و دردناک این که آدم هایی رو با تمام وجود دوست داشته باشی و از طرف آن ها زخم بخوری

این که در زندگی یک بار حسی به زیبایی دوست داشتن را لمس کنی مدت ها با این حس سر کنی، با تمام وجودت کسی را بخواهی ولی ثانیه ها برایت جوری گذر کنه که حس کنی شاید دلت به بازی گرفته شده باشه، غمگینم می کنه

چرا او باید این کار رو بکنه؟ من که با تمام وجود دوستش داشتم وهمه جوره درکنارش بودم و گفتم هستم. مگر نگفتم هیچ چیز جز تو برایم مهم نیست؟ مگر نگفتم هستم با همه دردهایت، مگر نگفتم تو را با همه غم هایت می خواهم؟ تو را با همه مهربانی هایت می خواهم! تو را برای خودت می خواهم! و مهم نیست برای دلم هیچ چیزی جز تو
نگفتم؟ پس چرا من مهم نبودم برای دلت؟

چه آرام به من می گفتی بگذر! فراموش کن
کاش باور می کردی هیچ چیز و هیچ دردی نمی تونه در دوست داشتن تو خدشه ای وارد کند. کاش باور می کردی در کنارت هستم هایم را! کاش می دونستی با تمام وجود نخواهم گذاشت که هیچ اتفاق و هیچ درد گذشته ای، دلت را به درد بیاورد! کاش می دونستی بدترین اتفاقات و دردهای گذشته ات در رسیدن به تو، برای من پلی ست که با دوست داشتن می توان از آن گذشت، چون من با تو به حال می اندیشم

کاش یک بار و فقط یک بار باور می کردی که اتفاقات گذشته، هر چه که باشد، هر قدر که برایت دردناک باشد، هر قدر که برای دیگران تلخ باشد، برای من با تو حتی یک اتفاق کوچک نیست و در کنارت خواهم بود تا چیزی برای تو و دیگران تغییر نکند. ولی نمی دانم چرا باور نکردی

آخه مگر کسی می تونه به اندازه من دوستت داشته باشد؟ آخه مگه کسی می تونه به اندازه من قدر تو رو بدونه؟ منی که از کوچیکی دوستت داشتم! منی که از همون کوچیکی وقتی می دیدمت، صدای قلبم را می شنیدم و همه ثانیه هایم تو بودی! کاش صدایش را می شنیدی

کاش می دونستی چه دردیست برایم، کسی را در کنارت ببینم! کاش می دونستی صبح ها که از خواب برمی خیزی، در اینجا من شب ها تا صبح، پلک روی هم نمی گذارم و ساعت ها به یک جا خیره شدن را به یاد تو تجربه می کنم

چرا به این فکر می کردی فراموشت می کنم؟ چرا به من فکر نکردی
آه! حرف هایم را باور نکردی. خودم را باور نکردی . می خواهم باور کنی باورهایم را. ایمان بیاور به حرف هایم

تمام وجودم پر از درده! وقتی با تمام وجود برای رسیدن تلاش می کنی، به همه چیز چنگ می زنی، ثانیه ها و نفس هایت را به او می دهی، ولی می بینی چیزی که باید، اتفاق نمی افته، چشم هایم رو پر از اشک می کنه

آه! دلم می سوزه برای دلم وقتی می بینم دلش هوای دیگه ای داره. دردم میاد وقتی با حرف هایش و با نگاهش باعث می شه خودم رو خالی کنم، چشم هایم بارانی می شود وقتی می گویم چیزی را که مدت ها از درون، من رو می خورد و بعد از گفتن، او عبور می کنه از چشم هایم، از حسم، از دلم! با این حس عجیب متاثر می شوم

لعنت به دلم! لعنت به چشم هایم که به جایی رفت که دست خودم نبود. به خدا دست خودم نبود! وقتی پای او درمیان باشد، چشم هایم را به او می دهم و دلم را به دلش
هه! چه ساده بودم که فکر می کردم می توانم فرار کنم از نگاهش! کاش می دانستی آرزویم ایستادن ثانیه ها در زمان هایی بود که قفل شدن نگاهت را تجربه می کردم

چرا؟ چرا باید اینجوری بشه؟ گاهی اوقات به بودن خدا هم شک می کنم. اونقدر صبر می کنه که فکر می کنم نیست. فکر می کنه من هم مثل خودش صبر زیادی دارم

چرا با من این کار رو می کنی خدا؟ بسه دیگه! اون دنیا چطور می خواهی جوابم رو بدی؟ این حس رو خودت به من دادی، پس چرا مراقبم نیستی؟ من هیچ، چرا مراقب او نبودی؟

دیگه برایم کافیه خدا. خسته ام کردی خدا. از صبرت خسته شدم، به آخر رسیدم

 

Post By: 2NEL TEAM
Date: 1393/02/11

 

 

 

 

 

 

 

 

 

! بدون شرح